زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

سلام قشنگم

1393/8/1 6:37
نویسنده : هستی مامی
216 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر نازم.امروز شما 3 ماه و 3 روزته...* اومدم برات تعریف کنم از این چند روز ...* از اینکه سه شب پیش وقتی شما در حال خوابیدن بودی خدا گریه میکرد وداد میزد ... خدا گله مند بود از بنده هاش...از من که بخاطر سر و صدا بیدار بودم ولی بلند نشدم یه نماز شب بخونم...بلند نشدم یه نماز شکر بخونم ...(بارون میامد و رعد و برق...از اون رعد و برقااااااا بود هاااااااااااا...وقتی میخواستیم بخوابیم کم کم شروع شد ولی زیاد نبود...خوابمون برد ... ساعتای رب به چهار که از خواب بیدار شدم که شما رو شیر بدم دیگه خوابم نبرد از سر و صدا ... من رعد و برق رو خیلی دوست دارم هر چی صداش بیشتر هم باشه بیشتر عشق میکنم و خداموشکر میکنم...فکر میکردم الان هم همین طور باشم ولی انگاری بعد بارداری و زایمانم بکلی عوض شدم نمیدونی چرا واقعا....!!!!!!!!!!!!!!دائما صدای رعد میامد هااااا ولی یک دفعه یه رعد و برقی اومد که هوش از سرم رفت بی اختیار ترسیدم و بابایی رو بیدار کردم...از طرفی میترسیدم شما بیدار شی و بترسی ...با هر بار رعد و برق به قول بیرجندیا وَمِدِرِزگیدی...تا نزدیکای نماز بیدار بودیم و با هم صحبت میکردیم ...یاد دو سال پیش میکردیم که تازه اومده بودیم مسجد سلیمان و اتفاقا همون روز اول بارون و رعد و برق گرفت که از ترس مردیم و زنده شدیم البته گفتم که من رعد و برق رو دوست دارم و نمیترسم ولی اونموقع برای اولین بار بود تو عمرم که این جور بارون و رعد و برقی رو تجربه میکردم...حتی یه بار صدای بارون و رعد و برقش رو ضبط کردم...خلاصه من و بابایی تا خود صبح گوشاتو میگرفتیم که حداقل کمتر بشنوی...)و این چنین شد که شما هم تو زندگیت این رعدو برقارو شنیدی امیدوارم مثل مامانی نترس باشی...* گوشواره های نانازتو هم توگوشت کردیم در 3 ماهگی ؛ ازت فیلم و عکس هم گرفتیم...خیلی جیگر شدی ! دست مادر جونی درد نکنه(یه عالمه بووووس)...* بازار هم رفتیم که برای محرمت لباس بخریم ولی پیدا نکردیم اینجا ؛ انگار تا خود محرم نیاد لباس نمیارن ما تو حال و هوای بیرجند خودمون بودیم که قبل محرم دیگه به پیشواز میرن...حالا امروز بعد نهار میخوایم بریم شوشتر تا شاید اونجا بتونیم برات لباس بخریم...* یادمه تو پست قبلی برات نوشتم می غلتی و نمیتونی سرت رو بالا بگیری ولی دو روز پیش توی سه ماه و یک روزگی دیدم غلتیدی و سرت رو بالا گرفتی ماشا الله ماشا الله ...هر روز که بزرگ شدن و پیشرفتات رو میبینم خدامو صددد هزار باررررررررررر شکر میکنم قند عسلم...همین دیشب هم بابایی شما رو به شکم گذاشته بود روی بالشت سرت رو بالا گرفته بودی و اینور و اونور رو نگاه میکردی..ازت کلی عکس و فیلم گرفتم...* راستی توهمین دو سه روز اخیر تغییر رویه دادی و به جای مشتت فقط انگشت اشارَتو تو دهنت میکنی...* دوستت دارم فدات شم...میسپارمت به پروردگار مهربونم

************

بعدا نوشت :

3 ماه و  6 روز تغییر رویه

تغییر رویه

 

 

پسندها (1)

نظرات (2)

مامان حدیث
2 آبان 93 18:32
سلام خوبین?زهرای گل ماچطوره? یادم رفت درمورد تقویت ریاضی و دید پرسیدین! طرحهایی سیاه و سفید که با مازیک مشکی روی برگه سفید می کشین درچن طرح' میذارین زهرا نگاه کنه. بغلتون راحت باشه بهتره هرچن دقیقه عوض میکنین طرح هاش هم دایره هاس تودرتو.خال خالی موج و هاشور و. ... *** سلام گلم شکر خدا خوبیم ما شما و خانواده گل خوبین؟ ممنونم ولی من فکر میکردم نظرم تو وبلاگتون که سوال در مورد این موضوع بود براتون نیامده باشه چون کد امنیتی برای ارسال نظر برام باز نمی شد... ولی در هر صورت ممنونم راستی از چند ماهگی این کار رو شروع کنم؟